هزاااااااااار
به نام خدا...
اسفند ماهه و ما هم حسابی مشغول... مشغول غبار روبی و خونه تکونی که البته با .جود بردیاییی که شما باشی این غبار روبی یه چیزی در حد و اندازه ی خاک برداری ازمون انرژی میبره...
اولین جایی که شروع میکنیم اتاق شماست عزیز دل.... کشوهای دور از دسترس تخت تو..... چقدر خاطره برامون زنده شد پسر....
پتوهای نوزادی که همراه همیشگی مون بود... پاپوش ها... لباس هاس سایز صفر... حتی با تشک چه های تعویض هم کلی خاطره داریم...یادته انگشت شصتت پاتو میخوردی؟؟ یادته پاهاتو با شوق میبردی بالا و گوروپ میکوبوندی زمین و جیک جیک تشک در میومد؟!
زود بزرگ شدی پسر.... زوووووووود حالا...
طبق محاسبات من امروز هزااار روزه شدی.... هزاااار شبانه روز پر از حس مادری من....
هزار روزه که نفس به نفس با هم بودیم... شاید سر جمع چهل یا پنجاه ساعت بیشتر بدون هم نبودیم.... وقتی این روزا همدردی هاتو میبینم... مهربونیاتو میبینم... بلبل زبونیاتو میببینم...سلامتیی و بالندگی تو میببنم هزار هزااااار بار از خدا تشکر میکنم به خاطر این همه لطف...
من هم یک مادر هزااااار روزه ام.... شایدم منم یه نسرین هزااااار روزه ام....
حالا از فردا میشمریم با هم... هزار و یک.... هزار و دو...
من هم امشب برای هزار و یکمین بار برات شادی و سلامت آرزو میکنم.... و باز هم فردا صبح اولین فکری که میاد تو ذهنم تویی.... پسرک هزار روزه ی ما


هزاااااااااار
